اینجا خانه ی نقاشی است که مدت هاست خودش را رسم می کند.
باکمال تاسف دوستان یکی یکی سنگرا رها کردند صحنه کاملا خالیست .
یاران چه غریبانه رفتند ازین خانه
تاشاید امیدی روزنه ای .........! امین
....انسان غافل است از واقعیت
و شناختن واقعیت دشوار است،
چون برای شناختن واقعیت، قبل از همه باید واقعی بود.
تنها همسان قادر به درک همسان است.
واقعیت فقط هنگامی می تواند درک شود که انسان نیز واقعی باشد.
کوشش فراوانی می طلبد؛ راهیست بس دشوار.
بنابراین انسان دست به حقه می زند.
شروع می کند به تفکر درباره واقعیت.
فلسفه می بافد،
تئوری درست می کند،
نظام تفکر درباره واقعیت بنا می نهد.
این همان چیزیست که فلسفه را می سازد...
...از این رو کل دنیا در تصورات و فرضیات به سر می برد و تصورات و فرضیات بی ارزشند.
و انسان شروع می کند به این تصور که می داند؛ بدون آنکه چیزی بداند.
انسان شروع می کند به این تصور که به مقصد رسیده، بدون آنکه حتی اولین قدم را برداشته باشد.
فلسفه بزرگترین بیماریهاست.
وقتی که انسان گرفتارش شد، مشکل می تواند از دام فلسفه رهایی یابد.
چرا که فلسفه عمیقا حس خودخواهی انسان را ارضا می کند.
انسان احساس سرخوردگی می کند وقتی به جهل خود واقف می شود و جهل کامل و مطلق است.
انسان هیچ نمی داند.
او در تاریکی جهل اسیر است و همین سبب سرخوردگیست چراکه هرکسی می خواهد چیزی بداند، دست کم چیزی.
و فلسفه دلخوشی می دهد،
فرضیه ها را می سازد،
و اگر شما ذهنی معمولی داشته باشید، فلسفه برای شما کافیست؛ موثر است.
می توانید فرضیه ها را یاد بگیرید.
می توانید نظام فلسفی خودتان را داشته باشید
و خیالتان را راحت کنید.
نه تنها خودتان را دانا می دانید بلکه به دیگران هم یاد می دهید.
دیگران را هم راهنمایی می کنید.
می توانید دانشتان را به رخ دیگران بکشید.
و همه چیز به ظاهر روبراه است،
و جهل فراموش شده است..
فلسفه یعنی ساختمانی منطقی درباره واقعیت.
چیزیست راجع به راجع به راجع به..،
اما نه هرگز واقعیت.
مدام دور می گردد، به حاشیه می رود، اما به قلب نمی رسد.
قادر به چنین کاری نیست، برای فلسفه این امکان وجود ندارد.
چرا ممکن نیست؟
زیرا فلسفه پایه هایش بر منطق است،
و واقعیت فراتر از منطق است.
باید تامل بیشتری به خرج بدهید.
منطق جستجو برای انسجام است،
و واقعیت فاقد انسجام است.
یا چنان عمیقا منسجم است که حتی متضادش هم با آن ناسازگار نیست.
وافعیت مقوله ای متناقض است.
همه تضادها در آن به هم می رسند، مستحیل می شوند و به هم می پیوندند.
وسعتی دارد بی حساب...
پ. ن 1 - این مطلب از کتاب زندگی به روایت بودا بود.
پ.ن 2 - فکر کنم اولین مخاطب این پست خود منم که یه عمر توی عقاید فیلسوفا دنبال جواب چراهام گشتم.
لیاقت